تبلیغات

قالب بلاگفا

موسیقی قالب وبلاگ
روزای من - داستان
هرکی درد دل داره یا سنگ صبوره بیاید اینجا

داستان

یکشنبه 3 بهمن 1389 12:51 ب.ظ

نویسنده :
ارسال شده در: روزای من ،
سلام دوستای عزیز میخوامیه داستان  ادامه دار براتون بزارم  و دوست  امید وارم از خوندنش لذت ببرین

خاطر

  یه مدتی بود همش ینی هرشب دم غروب میرفتم کافینت اون موقع اینترنت پرسرعت نداشتم  من دیگه همش

مشتری اونجا بودم معمولا ادمای انجا رو میشناختم  ی روز که تو کافی نت بودم یه هو چشم خورد به یه دختر

خانومی که تا به حال تو اون نت ندیده بودم  چهره این دختر برام یه جور خاصی بود نه برا من ها  اصلا   به جوری

خاصه  این دختر خیلی دوست داشتم باهاش بشینم  حرف بزنم نمی ونم چرا ولی این احساسو داشتم ولی 

سی میکردم به رو خودم نیارم  خوب کاریش نمیشه کرد خوب نه من این خانومو میشناختم نه اون   و حرف زدن با یه

غریبه  از نظر من  درست نیست نه برا خودم نه برا دختری  برا همین دلیلی نمیدیدم بخوام  با این دختر حرفی بزنم 

به نظر من پسری که دختری رو نمیشناسه یا دختری که پسری رو نمیشناسه با هم ارتباط بانیت  عاطفی برقرار

میکنن نمی تونن ادم درست حسابی باشن. ادمه درست حسابی و باشخصیت  این اخترامو به خودش میزاره که

برای خودش برای احساسش  احترام قائل بشه و خودشو  به بی ارزش ترین چیزنفروشه چه برسه که هالا تو

خیابون یا  کافی نت بخواد دنباله احساسشو جابزاره
 
برا همین   این خانوم برای من یه خاطر  یا یه تصویر  قشنگ تو ذهنم شد

 تا اینکه یه روز  منو بابا  خواستیم بریم تهران. وقتی رسیدم ترمینال من به بابا گفتم بابا ثئاری بگیریم بابا گفت نه 

فرقی نداره سوار اتوبوس شدیم   داشتم که از میون ثندلی ها رد میشدم  دوباره اون تثویر قشنگ که برام خاطره

شده بودو دیدم  یه احساس خوبی یود نه  نه بچها اشتباه نکنید این عشق نیست  من هرگز به خودم اجازه نمیدم

اینقدر راهت عاشق شم چون میدونم  همونقدر راهت میتونم از دستش بدم  اینو بگم که یه احساس  خوب مثل

دوستیه دوران کودکی  بود  خیلی از درون خوشحال بودم

  نمی دونم چرا نه من میتونستم ببینمش  نه میتونستم بشنومش اخه اون جلو نشسته بود ولی باز چون

احساسش میکردم  خوشحال بودم  این حس زیاد طول نکشید اخه از شتنس بد ما ماشین خراب شد و مسافرا

توی 2 تا ماشین جدا گاته تقسیم شدن  منو بابا  وقتی که پیاده شدیم هوا خیلی سرد بود ومن چشمم دنبال اون

خاطره

نمیدونم چیشد  اون خاطره  زیبا رو گم کردم وما سوار ماشینی شدیم ولی باز ندیدمش   خوب تا وقتی خدا نخواد

هیچ کس قادر به کاری نیست برا همینه که میگن  اگه قسمت بشه  مثلا سر کار میری یا اگه قسمتت بشه بهش

میرسی حالا یا هرچی دیگه
 
تا اینکه  من اینترنت پرسرعتمو نصب کردم و دیگه به اون کفی نت نرفتم  و از اون کافینتی که 2 سال دائما   تو

رفتامد ش بودم   با خاطره هاش تموم شد 

 که میونه این خاطرها    این دختر خاص برام مث یه  سنبول توی خاطرهای کافینت شد

 روزا میگزشت  شبا میومد شبا میرفت  هفته ها میومد    تا اینکه این خاطره مثل یه خاطره دور خیلی دور برام شد

 که انگار  این اصلا حقیقت نداشت  انگار یه خواب بود یا مثل یه خیال. ماها گذشت تا اینکه من قرار شد رو پایان نامه

دانشگام کار کنم 

 برای تایپ این تحقیقات رفتم به کافبنت خاطرهای قشنگ  وارد شدم سلامی گفتم دیدم خواههر اون دختر اره

خواهر بزرگش اومد سلام داد  تا ببینه کارم چیه  منم خواهرشو خیلش زودتر از اون میشناختم چون خیلی شبه هم

بودن همیشه  برا خودم برا خواهرش خیلی احترام قائل بودم چون خیلی دختر خوب متین و سنگینی بود  گرچه این

احترام برای خودم توی دل خودم بود چون غیر از سلام و حساب کرن حرفی نداشتیم با هم بزنیم

خلاصه خوار ش اومد گفتم تایپ دارم  اونم نگاهش کرد گفتم عجله دارم گفت کی می خواین من گفتم خیلی زود 

اینقدر رو تحویل دادن باهم کل انداختیم که من تسلیم شدم  و فبول کردم که پس فرداش کارو تحویل بگیرم اخه

خوب راست میگفت کار تایپ خوب طول میکشه  و این دختر از لطف زیادش کفت  اینو من و خواهرم باهم تایپ

میکنیم که هرچه زود تر تمام شه تا وقتی گفت خواهر من نمی دونم چم شد انگار من نبودم یهو گفتم همون

خواهر کوچیکه  گفتش بله   مشخصات و شماره تماسمو گرفت تا اگه مشکلی  یا اینکه ناخوانایی تو کلمات پیدا

کردن بامن تماس بگیرن حالا اینقدر . یه روزی گذشت

 توی یه مغازه ای بودم یه مسجی برام اومد   رودستم لب تابم بود  گزاشتم بعد بخونم که دیدم تلفن صداش در

اومد گوشی رو برداشتم 

  گفتم الو  گفت الو سلام   از کافینت تماس میگیرم تا گفت فهمیدم خود ه خودشه. نه خواهرشه  ونه کس دیگه ای

 تعجب کردم و یه حرفای زد و بعد گفت  عکسا رو هم میزارید گفتم نه منعکسارو اسکن کردم و  می خوام تمیز

بچینمشون   میدونین چرا اخه خوب رشتمون گرافیکه و صفهه ارایی خیلی مهمه  گفتم باشه من میام کافی نت

بعدا برا تون توضیح میدم گفتن من کافی نت نیستم  شما بیان............ گفتن اونجا کار میکنن وتا ساعت 9

هستن منم گفتم باشه باشما تماس میگیرم اگه قرار باشه بیام

 رفتم خونه مسیج کردم نمیتونم بیام بزارین برای فردا تا  برا تون توضیح بدم خوب اخه  من نه میشناختمشون و

رفتن برا من خیلی سخت بو د از طرفی من چون خیلی ادم مغروری هستم اصلا دوست ندارم  کسی چهرمو  تو

احساس ببینه منم میدونستم ببینمش  باید خیلی   سخت رفتار کنم تا  از حدم جلو تر نرم و نخوام زود بی ادب شم

و چشممو به چشای پاکش بدوزم   تو مهل کارشون بودش  و خیلی از ادمها اونجا رفتو امد داشتن

  دیدم این دختر خاطر ه  هام که تو یادم جاش گزاشته بودم چقدر مهرون و با محبته    خیلی دوستانه و  از من

پزیرایی کرد باهم راجع کار ها حرف زدیم   تو   نگاش چیزایی دیدم  تو رفتارش محبت دیدم تو بخوردش احترام و این

برای من خیلی ارزشمند بودداشتم که     برای ادامه کارها قرار شد بقیه مطالب رو بهشون برسونم که  اومدم

کافی نت همونجایی که همش خاطرشو بیاد میاوردم . و دقیقا همونجایی که من همش مینشستم نشسته بود

 اینقدر هواس پرت شده بودم که قرار بود یه چیزایی  رو تحویل بگیرم  و برا استادم میل کنم   اینقدر کیج شده بودم

نمی دونم چرا کارها رو عوضی دادم  بعد اینکه از نت  اومدم بیرون تازه متوجه شدم و با  عذر خواهی خواستم

دوباره اون مطالبو سند کنند 

 برای گزاشتن تصاوی  روی متنهای کارم دوباره  قرار شد مزاحمش بشم من خیلی سی می کردم کاری کنم اونجا

نرم یا لااقل برم کافی نت کارها رو انجام بدم چون دوست نداشتم  مزاهمش  بشم ولی تونگاش و تو برخودش 

راحتی احترامی دیدم  که  به من میگفت  برو و تو تصمیمم منو به شک می انداخت شک می انداخت خلاصه
 
بعد  نیم ساعت  که شک و دودلی تصمیم گرفتم برم و رفتم خیلی احساس خوبی داشتم خیلی  خیلی  راحت تر

از دیروز بودم  ولی احساس کردم حرفی هست که  نمی تونه بهم بگه  تو نگاش چیزی دیدم که نمی تونست  حرف

بزنه  ومن ادمه خیلی مغروری هستم خیلی اصلا دوست ندارم زودی راحت شم واز ادمهای که زودی پسر حاله

میشن بدم میاد  برا همین سی میکردم ادبو رعایت کنم ولی می دیدم  چیزی میخواد بگه  که راهت نیست

منم خیلی سی کردم جوای رفتار  دوستانه و بامحبتشو  دوستانه  و با محبت جواب بدم گفتم شاید  اگه  حرفی

میخواد بزنه اگه احساس غریبه بودن میکنه نکنه چون اون  بامن مثل یه غریبه برخورد نکرد و منم سی کردم   راحت

باشم تا بتونه حرفی ه میخواد بزنه نمیدونم شاید سوالی  توذهنش ازمن داره یا  یا مثل من . من برا اونم یه خاطره

شدم  نمیدوننم سی کردم  خودمو بهش نشون بدم و بگم   تورو به عنوان  دوست و ادم محترم  قبول کردم توهم

راحت باش نمی دونم متوجه شد.  برای اینکه دیدم دختر  با مجبتیه   این بلاگو بهش معرفی کردم  تا با من و

دوستای من اشنا بشه تامنو هم بهتر بشناسه و احساس راحتی  کنه  تا منو توی دلش غریبه ندونه



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



قالب بلاگفا

موسیقی قالب وبلاگ
افزایش آمار