تبلیغات

قالب بلاگفا

موسیقی قالب وبلاگ
روزای من - دانه و باد
هرکی درد دل داره یا سنگ صبوره بیاید اینجا

دانه و باد

دوشنبه 27 دی 1389 06:32 ب.ظ

نویسنده : ابجی هستی

دانه ای کوچک بود

کسی او را نمی دید

سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.
دانه دلش می خواست به چشم بیاید  امـــــــا نمی دانست چگونه

 گاهی سوار باد می شد

 از جلوی چشم ها می گذشت

 گاهی خودش را روی زمینه روشن برگ ها می انداخت

 گاهی فریاد میزد و می گفت: من هستم

 اینجا هستم

تماشایم کنید
امـــــــا

هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند

 یا حشره هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می کردند

 کســـــــی به او توجه نمی کرد
دانه خسته بود از این زندگی

 از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود

یک روز رو به خدا کرد و گفت:

خدایــــــــا  این رسمش نیست.

من به چشم هیچکس نمی آیم.

 کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی
خدا دانه کوچک را توی دستش گرفت و گفت:

 اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فکر می کنی.

 حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی.
رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای.

خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شدی

راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی
دانه کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید

 اما رفت زیر خاک

خودش را پنهان کرد

رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند
سال ها بعد دانه کوچک سپیداری بلند و با شکوه بود

که هیچ کس نمی توانست ندیده اش بگیرد

 سپیداری که به چشم همه می آمد.
سپیدار بارها و بارها قصه خدا و دانه کوچک را به باد گفته بود

و می دانست که باد قصه او را همه جا با خود خواهد برد




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 27 دی 1389 06:44 ب.ظ



قالب بلاگفا

موسیقی قالب وبلاگ
افزایش آمار